تبليغاتX
محدثه محمدیان
 
محدثه محمدیان

صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
چند داستان از سایت تبیان

 

چند داستان از سایت تبیان

 طوطی وکلاغ

زمانیکه خدا طوطی و کلاغ را افرید ، انها را شکل هم کرده بود چه از نظر رنگ و چه از نظرصدا،طوطی که از ظاهر خود پریشان بود دعایی کرد که ای خدا مرا سیما ونمایی خوش بخش،ولی کلاغ ارزویی نکرد . دعای طوطی اجابت شد وخیال می کرد که در پرندگان همتاندارد ولی باگذشت زمان ما می بینیم که طوطی در قفس است و کلاغ ازاد        نکته ادبی: انسان هادر زندگی ممکن است  احساس کنند  جلوه ی زیباییندارند و احساس پریشانی کنند اما باید بفهمیم که هر انچه خداوند به ما داده حکمتیدارد که به صلاح ماست پس بیایید در زندگی به انچه داریم قناعت کنیم و حرص دنیا رانخوریم .

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 تهران!!!

 

 آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس ازمدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندانو غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر ها و به هرسوی نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.

درخیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل نظر افکند و شد ازدیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد ومشغول تماشا شد و یک مرتبهافتاد دو چشمش به آسانسور ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شدهساخته یا بهر چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی.
ناگهاندید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و بهیکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخلآن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود ز نو دیددگر باره همان در به همان جای زهم وا شد واین مرتبه یک خانم زیبا و پری چهره برونآمد از آن. مردک بیچاره به یکباره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوانخیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.
پیشخود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم بهچشم خودمان همچه فسونکاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یکربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کارخبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آنزن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزینواقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش چو دانندبه شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 گذشت!!

هروقتگذشت می کنید احساس نکنید کوچک شدید ،اگر این طور بود خدا این قدر بزرگ نبود

نکته ادبی:بعضی ها احساس می کنند با گذشت کردن از دیگران کوچک می شوند اما با این کاردر دل فرد مقابل بزرگی خود را نشان داده است

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 اکواریوم

 روزی دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه‌اى در وسط آکواریوم آن ‌را به دو بخش تقسیم ‌کرد.

در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود..
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار نامریی که وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن است!
در پایان، دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت.. ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن سوی آکواریوم نیز نرفت!

می‌دانید چرا ؟

دیوار شیشه‌اى دیگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که از دیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود ! باوری از جنس محدودیت ! باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور ! باوری از ناتوانی خویش …

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

 مهرداد دوم

مهرداد دوم اشکانی با سپاهش از کنار باغ سبزی می گذشت سایه درختان باغ مکان خوبی بود برای استراحت .

فرمانروا دستور داد در کنار دیوار بزرگ باغ لشکریان کمی استراحت کنند . باغبان نزدیک پادشاه ایران زمین آمده و از او و سربازان دعوت کرد که به باغ وارد شوند . مهرداد گفت ما باید خیلی زود اینجا را ترک کنیم و همین جا مناسب است . باغبان گفت دیشب خواب می دیدم خورشید ایران در پشت دیوار باغم است و امروز پادشاه کشورم را اینجا می بینم . مهرداد گفت اشتباه نکن آن خورشید من نیستم آن خورشید سربازان ایران هستند که در کنار دیوار باغت نشسته اند .
از این همه فروتنی و بزرگی پادشاه ایران زمین اشک در چشمان باغبان گرد آمد .
مهرداد دوم ( اشک نهم ) بسیار فروتن بود و همواره در کنار سربازان خویش و بدور از تجملات بود . اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : فرمانروای شایسته ارزش سربازان را کمتر از خود نمی داند .

اشک نهم به ما آموخت ارتش ایران یگانه و یکتاست

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 یک بازی

 

مرگ و زندگی برای آنان یک بازی است

در ژاپن گروهی از مردمان جنگاور وجود دارند که سامورایی خوانده می شوند و از راه شمشیرزدن امرار معاش می کنند. مرگ و زندگی برای آنان یک بازی است.
یکی از آن سامورایی ها که جنگاوری بزرگ بود، فرمانده ی ارتش بود. زنش عاشق یکی از مستخدمین خانه شده بود. رسم چنین بود که اگر همسر مردی عاشق مرد دیگر می شد، دومرد باید باهم مبارزه ی تن به تن می کردند. این به آن معنی بود که یکی از آن دو مرد باید کشته می شد و مردی که زنده می ماند می توانست آن زن را داشته باشد.
آن مرد مستخدم عاشق همسر این سامورایی شده بود و سامورایی به مرد گفت، "ای احمق اینک دیگر راهی به جز جنگیدن تا مرگ باقی نمانده است. حالا ما باید بجنگیم. فردا صبح با یک شمشیر بیا."
آن مرد مستخدم بسیار ترسید. اربابش مردی بسیار قوی بود و او فقط مردی کارگر بود که جارو و نظافت می کرد، چگونه می توانست با شمشیر با آن مرد بجنگد؟ او هرگز دست به شمشیر نبرده بود.
مرد گفت، "من چگونه می توانم یک شمشیر را بلند کنم؟"
سامورایی پاسخ داد، "حالا راه دیگری باقی نمانده است. فردا صبح باید با شمشیر بجنگی."
مرد با این فکر به خانه رفت و تمام شب در موردش فکر کرد. راه گریزی نبود. فردا صبح شمشیری را برداشت، او قبلاً شمشیری را لمس نکرده بود،_ و از خانه بیرون رفت. مردم از دیدن او یکه خوردند، زیرا وقتی که به مکان مبارزه رسید، همچون یک شعله ی آتش بود. وقتی سامورایی او را دید، عصبی شد و از مستخدم پرسید، "آیا حتی می دانی چگونه شمشیر را بلند کنی؟" ، زیرا آن مرد حتی شمشیر را درست در دست نگرفته بود.
مستخدم گفت، "حالا دیگر مسئله ای نیست، مرگ من قطعی است. و چون می دانم که کشته خواهم شد، می کوشم که پیروز شوم، پس سعی می کنم تو را بکشم."
و این یک مبارزه ی غیرعادی بود: سامورایی کشته و مستخدم پیروز شد!
وقتی که آن مستخدم یقین پیدا کرد که راه گریزی نیست، انفجار عظیمی از انرژی در او ایجاد شد. او نمی دانست چگونه شمشیر بزند و درست عکس آنچه را که انتظار می رفت انجام داد و این حتی او را بیشتر در معرض خطر قرار داد. ولی وقتی آن جنگاور نیروی حمله و خشم او را دید، عقب نشینی کرد.
تمام مهارت های او بی فایده شده بود، زیرا او بسیار آرام می جنگید. برای او چیزی نبود، برای او جنگیدن بسیار عادی بود. او به عقب رفتن ادامه داد و عاقبت تو سط آن انرژی مستخدم کشته شد. او مرد و کسی که مطلقاً در مورد این هنر اطلاعی نداشت، پیروز شد.
خشم یا هر عاطفه ی دیگر انرژی بسیار به شما می دهد. هر سلول بدنت تولید انرژی می کند، و در بدن محل های بسیاری برای ذخیره کردن انرژی وجود دارد. این ذخایر برای موارد اضطراری و اقدامات ایمنی هستند و هر روز مورد استفاده قرار نمی گیرند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  تجربه

 

 

تجربه….امروز روز مهمی بود چون کلی چیز یاد گرفتم…چون کامل تر شدم

امروز کسی  چیزی بهم گفت خیلی ناراحت شدم…چون مقصر بودم…و رفتم عذر خواهی کنم ولی دورش
شلوغ بود….نشد که عذر خواهی کنم

الان کم
کم دارم معنی خیلی چیز هارو تو زندگیم درک میکنم و دارم پخته تر میشم…آدم ها با
وظایفی که به عهدشون گذاشته میشه اعم از ریز و درشت بهتر یاد می گیرن و بهتر متوجه
میشن که یه کار اشتباه که هر چند از نظر خود آدم کم اهمیته چطوری باعث یه دلخوری
بزرگ میشه…..

امروز یاد
گرفتم که یه حماقت کوچولوی من باعث شد یکی دیگه کلی از دستم ناراحت بشه و متوجه
تغییر رفتارش شدم…….من تازه فکر میکردم اون یه دلیلی داره که سنگین شده تازه
حالا فهمیدم که عیب از خودم بوده…شناخت آدمها اگه پیچیده باشن سخته ولی بعضی اوقات
هم از سادگی بیش از حد آدم  به بیراهه کشیده
میشه……..

یک چیز رو
الان خوب یاد گرفتم و اون اینه که بی فکر کاری رو نکنم……

و یاد گرفتم
که  آدم تا در بطن یه کاری قرار نگیره و
باهاش ور نره متوجه نمیشه چه ایرادهایی داره…….

باید در
اولین فرصت از ***** عذر خواهی کنم  و بگم
واقعا من نه باند بازی کردم نه چیز دیگه …فقط خواستم ……اینم اسمش توجیح
میشه…….

به هر حال
واقعا خجالت کشیدم………..و قول میدم دیگه تکرار نکنم…….

تجربه کم
یعنی همین……فکر نکردن به کاری که میخوای انجام بدی یعنی همین و اینکه این کاری
که انجام میدی چه خروجی میده یعنی همین……………………………………

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 غرور

درشهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سالها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!

روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.

روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.

روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.

حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، با چه نظره ای روبرو شد؟
فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.
.
.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می زدند که پس این مردک چرا مغازه اش را باز نمی کند

 

 



جمعه پانزدهم خرداد 1388-1:29 |   | محدثه محمدیان | گروه  |لینک به نوشته